|
يادداشتهای ادبی | |
|
:: از فرهاد اکبرزاده :: 2 داشتم توی روزنامهها میچريدم. چشمم خورد به يه داستان کوتاه با عنوان "پس جمعهها چی؟". حس کردم آشناست. با اين که اصلا نمیشناسمش و اون هم ما رو نمیشناسه، ولی مطمئنم که آشناست، اينو مطمئنم. گفته بود: تا برسم بندر، زنگ میزنم. گفته بود: غذای ماهيا يادت نره. گفته بود: پنجشنبهها غروب برو سر خاک مادر و دو شاخه داوودی روی اسمش پرپر کن. گفته بود: گاهی برای دلجويی هم که شده برو خونه خالهم. پيرزن، تنهاست. چيزی ازت کم نمیشه بذاری يه بار ديگه از شام عروسيمون بد بگه يا يه وعده براش کشکبادمجون درست کنی. گفته بود: شيش ماه بعد که برگرده ناخدا دوم شده. گفته بود ... گفته بود ... گفته بود ... اما نگفته بود با اين غروبای جمعه چيکار کنم؟!
برهان،
،
از عشق عاشقانه بگو آنچه را که هست:
0
نظر
| |
|
| منوی اصلی |
| وضعيت Messenger |
| لينکستان شعر و ادب |
| آخرين پستهاي وبلاگ |